۲۰۰۹/۱۰/۱۹

بنشين بر لب جو

آب توي جو با سروصدا مي‌رفت. دو تا بچه نشسته بودند كنار آب و سرشان گرم بود به بازي؛ بطري‌ها را پر مي‌كردند و مي‌انداختند توي آب. زل زد به‌شان و نگاه‌شان كرد. يكي از بچه‌ها اخم كرد و پرسيد:
- «چي رو نگاه مي‌كني آقا؟»
عينك‌ش را روي بيني‌ش جابه‌جا كرد و گفت:
- «دارم نگاه مي‌كنم تا ياد بگيرم.»
پسرك دوم، چشم‌هاش را گرد كرد و پرسيد:
- «چي رو؟»
آهي كشيد و جواب داد:
- «بچه‌گي‌م رو.»

۲۰۰۹/۱۰/۱۸

بي‌پولي؛ قيچي بر نگاتيو

پنج‌شنبه‌اي كه گذشت، با يكي ـ دوتا از رفقا رفتم بي‌پولي را ديدم. اين‌ور و آن‌ور زياد تعريف‌ش كرده بودند، اما واقعا فيلم خاصي نبود. حتي شايد از بعضي فيلم‌هاي متوسط هم پايين‌تر بود. اين‌جا چندتا از نكته‌هايي را مي‌نويسم كه ديدم و يادم ماند و بالاخره بايد جايي بريزم‌ش بيرون.

اول برويم سراغ بازيگرها. رادان؛ بد نبود. يعني عاقلانه انتخاب شده بود. خدا را شكر كه گلزار را نياورده بودند. ليلا حاتمي؛ اصلا خوب نبود. نفرت‌انگيز بود. بازيگري نبود كه؛ حماقت بود. حبيب رضايي؛ بد نبود. مابقي هم سايه‌هايي بودند روي ديوار. خوب و بدشان فرقي نمي‌كند (اين را مقايسه مي‌كنم با «درباره الي» كه همه تاپ بودند).
حالا برويم سراغ داستان. آن‌ها كه ديده‌اند بگويند: اصلا داستان داشت؟ فيلم‌نامه، به بدترين و سريع‌ترين وجه ممكن، يك نفر را بي‌پول مي‌كند. بعد از آن، فيلم ديگر داستان ندارد. فقط موقعيت‌هايي است كه نشان مي‌دهد يك آدم بي‌پول در آن‌ها با چه مشكلاتي روبه‌رو مي‌شود. فرض كنيد نعمت‌الله صحنه‌هاي مختلف زندگي را چيده. بعد دو تا آدم‌آهني (كه كارشان اداي بي‌پولي درآوردن است)، مي‌آورد و مي‌گذارد توي صحنه. آدم‌آهني‌ها كار تكراري خودشان را مي‌كنند. فقط صحنه است كه تغيير ايجاد كرده.
بنا به آن‌چه گفتم، احساس مي‌كنم مي‌توانيم صحنه‌ها را عقب ـ جلو ببريم؛ چون از روي توالي منطقي دنبال هم نيامده‌اند. بل چيزي شبيه فيلم‌هاي اپيزوديك است. مثلا مي‌توان آمدن مأمور ليزينگ را همان اوايل فيلم آورد. صدقه دادن پول را به آخر برد و الي آخر.
به نظر من صحنه‌هاي اضافي خيلي داشت؛ صحنه‌هايي كه بود و نبودشان تاثيري در روند داستان ندارد؛ مثل آن صحنه توي اتوبوس كه رادان با پيرزن صحبت مي‌كند. حتي بعضي تيپ‌سازي‌ها هم بي‌معني بود؛ مثل تيپ احمد رنجه كه معلوم نيست كسي مانند او هست يا نه؟
برويم سراغ همان صحنه توي اتوبوس. ديالوگ‌هاي رادان احمقانه است. يعني بي‌پولي اين قدر آدم‌ها را احمق مي‌كند؟ من به ضرس قاطع مي‌گويم كه «نه».
آقا! بي‌پولي اين آدم‌ها چرا اين قدر طول كشيد؟ به نظر مي‌آيد حدود يك سال و نيم اين‌ها از جيب مي‌خورند. آقاي كارگردان يادش رفته انگار كه رادان فن و مهارت بلد بوده است. بي‌پولي طولاني براي آدم‌هايي است كه بايد براي‌شان كارآفريني بشود. نه آدمي كه خودش فن بلد است؛ آن هم فني كه كارآفرين است؛ طراحي لباس و مخلفاتش! تازه مگر اين‌ها پدر و مادر نداشتند كه از آن‌ها قرض كنند؟ حتي كارگري هم كارشان را راه نمي‌انداخت؟ احساس مي‌كنم طولاني شدن بي‌پولي اين آدم‌ها، به خاطر ضعف فيلم است. چون كارگردان مي‌خواهد هم صحنه تولد بچه را در بي‌پولي جا بدهد، هم صحنه مريض شدن‌ش را. هم صحنه عروسي را و هم صحنه قطع برق را. به همين خاطر مجبور است فيلم را به درازا بكشد. صد رحمت به آژانس كه همه را جمع كرد توي يك اتاق!
بي‌پولي، عنصر دائم زندگي خيلي از آدم‌هاست. خب شايد منظور نعمت‌الله نشان دادن اين عنصر بوده است. اما لباس و تيپ حبيب رضايي، منظور او را بهتر مي‌رساند. كارفرمايي كه كاري بلد نيست و از اين كار به آن كار مي‌زند، بيشتر در معرض بي‌پولي است. گفتم؛ رادان فن و مهارت بلد بود.

۲۰۰۹/۱۰/۱۴

سي بازپرس مهربان، چند بازپرس نابلد

دور ميز نشسته بوديم و ناهار مي‌خورديم. قاشق‌ها را آرام مي‌زديم به بشقاب كه نكند اعصاب آقايان خط‌خطي شود. كنار دست‌م استاد حقوقي نشسته بود كه دائم‌السفر بود (به خدا راست مي‌گويم. همين چند روز پيش رفت افغانستان!). كمي آن‌طرف‌تر دكتري نشسته بود كه توي آگاهي كار مي‌كرد. چند وقت پيش، مقاله‌اي ازش ديدم درباره عكاسي جنايي. هنوز يادم است؛ عكسي داشت به‌عنوان شاهد مثال؛ مردكي خوابيده بود و با كلنگ، كوبيده بودند به دماغ‌ش و نوك آلت قتاله، فرو رفته بود توي صورت‌ش.
همان آقاي دكتر به همان استاد حقوق فرمود: آقا! ما، اسماً، چند هزارتا بازپرس داريم، ولي سي‌تاشان بازپرس نيستند؛ يعني بلد نيستند. حالا مي‌خواهيم كتابي چاپ كنيم درباره بازپرسي. اميدواريم با چاپ اين كتاب، بازپرس‌ها بشوند چهل‌تا. خودتان مي‌دانيد كه! بازپرسي يعني اين‌كه با زبان متهم را مغلوب كني.
همان استاد حقوق، در حالي كه لقمه‌هاي كوبيده را (جاي‌تان خالي) مي‌جويد، فرمود: البته، بايد كاري شود كه سازوكارهاي حقوقي هم رعايت شود. و در ادامه او هم آرزوي سابق را بر زبان راند.
از اين گفت‌و‌گوي علمايي چشم برداشتم و درگير لقمه‌هاي خودم شدم. داشتم فكر مي‌كردم كه بازپرس، چه مي‌كند اگر با زبان، پيروز نشود؟ به مرحله «يد» و «رِجل» مي‌رسد يا نه (به قول حرفه‌اي: بازجويي فني)؟ آن‌وقت اين شعر به ذهن‌م آمد كه:
اي واي بر اسيري، كز ياد رفته باشد --- در دام مانده باشد، صياد رفته باشد.

پ.ن: نيازي به توضيح نيست كه يد يعني دست و رِجل يعني پا.

۲۰۰۹/۱۰/۱۱

نه خاني آمد، نه خاني رفت

پيرمرد نشسته بود توي اتوبوس. روزنامه گرفته بود دست‌ش و مي‌خواند. آن‌ور پنجره، توي خيابان، جوانكي پشت فرمان نشسته بود و بين ماشين‌ها لايي مي‌كشيد. پيرمرد آرام سرش را بالا آورد. لحظه‌اي زل زد به ماشيني كه لايي مي‌كشيد و آرام‌آرام دور مي‌شد. زير لب گفت: «بعد مي‌گن توي تهران خر نيست!» دوباره سرش را پايين آورد و چشم دوخت به روزنامه؛ بي‌خيال و بي‌تفاوت. انگار نه انگار.

۲۰۰۹/۱۰/۶

سه سلسله بعد از انقلاب

يكي از استادهامان جوان است. چند سال از خودمان بزرگ‌تر است و البته ـ به قول آخوندها ـ خيلي ملّاست. دو تا كلاس پشت سر هم دارد. پس بين دو كلاس، مي‌ماند و چاي مي‌خورد. يكي از لحظات شيرين اين روزهام، همين چند دقيقه بين دو كلاس است. استاد در اين چند دقيقه، صميمي مي‌شود، خودش جوك مي‌گويد و حتي تكه هم مي‌اندازد؛ درست مي‌شود يكي از ما.
ام‌روز داستانكي تعريف مي‌كرد كه خودش تجربه‌ش كرده بود. مي‌گفت توي اتوبوس، همراه پيرمردي ايستاده بود. پيرمرد، بي‌حوصله‌گي اذيت‌ش مي‌كند. پس زبان مي‌گيرد و به‌ش مي‌گويد: مي‌دوني؟! بعد از انقلاب، مردم سه تا سلسله شده‌اند. يه‌سري رفتند توي سلسله اشكانيان؛ صبح تا شب كارشان شد اشك و گريه و حسين‌حسين. يه‌سري، مث ما، رفتند توي سلسله صفويه و صبح تا شب توي صف وايستادند. يه سري هم شدند بخشي از سلسله سامانيان؛ بعد از انقلاب، اساسي، سر و سامان گرفتند.

۲۰۰۹/۱۰/۲

آقاي خاطره

بعد از كلاس مي‌خواستم بروم سركار. كنار خيابان ايستادم كه موتور بگيرم. پيرمردي جلوم ايستاد و گفت: كجا؟ گفتم: آخر يوسف‌آباد. گفت: چند؟ گفتم: هر روز دو تومن مي‌رم. من‌و‌مني كرد و چانه زد. اما راضي نشدم. قبول كرد و پريدم ترك موتورش.
توي راه صحبت مي‌كرد. لحن‌ش لاتي بود و بعد از هر حرف‌ش، فحشي نثار در و ديوار مي‌كرد. حرف «كاف» را زياد مي‌گفت!
افسري را كنار خيابان ديد كه داشت جريمه مي‌نوشت. انگار خاطره‌اي يادش آمد. گفت: يه‌بار مادر يكي از همين‌ها رو ... گفتم: يعني چي؟ گفت: «چند بار جريمه‌م كرده بود. من هم يه‌روز از كنارش رد شدم و كلاه‌ش رو برداشتم. دنبال‌م مي‌دويد و التماس مي‌كرد. چند صدمتر كه آمد كلاه را انداختم روي سقف يه اتوبوس و فرار كردم.» بعد بلندبلند خنديد. البته به همين راحتي تعريف نمي‌كرد. بين هر دو كلمه‌، خواهر و مادر طرف را هم وارد ماجرا مي‌كرد. اما من كه نمي‌توانم به ‌عينه نقل كنم!
از بازار تا آخر يوسف‌آباد فقط حرف زد و از خاطراتش گفت. يكي ديگرش هم به افسرها ربط داشت. گفت: «يه‌بار به رفيق‌م گفتم: حسني! گفت چيه؟ گفتم: بريم مادر اين افسره‌ رو ....؟ گفت: بريم .... (رفيق‌م هم مثل من شر بود.) ترك موتورش سوار شدم و از كنار افسره رد شديم. دست انداختم و قبض‌ش رو كش رفتم. بعد رفتيم بازار و هي اُرد مي‌داديم به تاكسي‌ها كه برو اون‌ور! بيا اين‌ور! اگر قبول نمي‌كرد قبض، رو در مي‌آورديم و براش مي‌نوشتيم. التماس كه مي‌كرد، به‌ش مي‌گفتيم بيست‌تومن بده و او هم مي‌داد. پول ناهار اون روز‌مون در اومد. بعد هم دسته‌قبض رو برديم انداختيم جلو افسره.» قهقه‌ زد؛ طوري كه تمام آدم‌هاي توي خيابان زل زده بودند به موتور ما.
موقع پياده شدن، دو هزار تومان دادم به‌ش. چانه زد كه مسير طولاني بود. بيشترش كن. هزار تومان ديگر دادم به‌ش. بيست دقيقه سرم را گرم كرده بود. تازه! حوصله نداشتم دوباره دهان‌ش را باز كند.

۲۰۰۹/۹/۲۲

پي‌نوشت، بدون متن



پ.ن1: زولبيا و باميه‌، اگر غروب روز آخر رمضان را رد كند، از زهر هلاهل هم تلخ‌تر است.

پ.ن2: ام‌روز قيافه‌هاي آدم‌ها ديدني بود. آدم‌هايي كه ساعت شش و نيم از خواب بلند شده بودند و آمده بودند صف مترو. وقتي مي‌فهميدند ساعت‌ها را كشيده‌اند عقب، چشم‌هاي خواب‌آلودشان عصباني مي‌شد؛ يك ساعت خواب را از دست داده بودند.

۲۰۰۹/۹/۲۰

اين من، خود من‌م؟

مي‌افتم روي رخت‌خواب‌ و چشم‌هام را مي‌بندم. هنوز خوابم نبرده اما خيالاتي مي‌شوم (چند ماه است كه اين‌جور مي‌شوم). خودم را مي‌بينم كه سر ظهر، نشسته‌ام روي پام و تكيه داده‌ام به ديواري آجري (شايد هم سيماني). نفس‌نفس مي‌زنم. انگار چند صد قدم دويده‌ام و حالا، استراحت مي‌كنم. در و ديوار را ورانداز مي‌كنم؛ كوچه خودمان است (البته با حال و هواي پانزده سال پيش‌ش).
بعد، دست‌م را نگاه مي‌كنم. گرماي هوا، آهن توي دست‌م را داغ كرده. نفس عميقي و ياعلي؛ گلنگدن را مي‌كشم. كلاش است؛ قنداق ندارد. كوچك و جمع و جور.
فضا براي‌م مبهم است؛ محو است. اما گاهي اوقات، احساس مي‌كنم كسي هم كنارم نشسته. بعد از كشيدن گلنگدن، با او خوش‌وبش مي‌كنم و مي‌خندم؛ اما انگار مي‌دانم كه لحظه‌هاي آخر است.
دوباره نفس عميق مي‌كشم و پشت‌م را فشار مي‌دهم به ديوار آجري (شايد هم سيماني). توي دل‌م مي‌شمرم: يك، دو و سه؛ سريع، بيرون مي‌آيم و مگسك را نشانه مي‌روم. دويست، سيصد متر آن‌طرف‌تر چند نفر ايستاده‌اند. لباس نظامي پوشيده‌اند. متوجه من نيستند. نشانه مي‌روم و يكي‌شان را مي‌زنم. مي‌فهمند و رگبار مي‌آيد طرف‌م (يا طرف ما دو تا).
هرشب اين صحنه‌ها جلوي چشم‌م رژه مي‌روند. جنگ، جنگ شهري است. بلافاصله از خودم مي‌پرسم: من كه در پاي‌تخت نشسته‌ام. مگر مي‌شود جنگ شهري به اين‌جا برسد؟

۲۰۰۹/۹/۱۵

چشم‌غره موش لنگ

تا به حال موش ديده‌ايد؟ موشي كه پاش بلنگد؟ موش‌ها معمولا سريع راه مي‌روند؛ آن‌قدر تند كه انگار دارند مي‌دوند؛ ولي نمي‌دوند.
ام‌روز موشي ديدم كه مي‌لنگيد، يعني يك وجب را در يكي، دو ثانيه مي‌رفت. لاغر بود و چون از جوي آب آمده بود، خيس بود. چند قدمي در پياده‌رو راه رفت؛ چند قدمي كه به اندازه‌ي يك وجب من بود. اما پسركي از كنارش رد شد. موش لحظه‌اي ايستاد. سر جاش لرزيد و بعد، با همان سرعت برگشت. خنده‌م گرفت و دل‌م سوخت. وقتي پسرك از كنارم گذشت، چپ‌چپ نگاه‌ش كردم. از كنار موش كه گذشتم، زل زد به من. انگار داشت چپ‌چپ نگاه‌م مي‌كرد.

۲۰۰۹/۹/۱۴

باز هم پاييز

پارسال دم‌دماي پاييز تكه شعري گذاشتم اينجا. دوباره شهريور است. دوباره بادهاي خنك مي‌آيد و تن تمام درخت‌ها را مي‌لرزاند.
ياد آن شعر افتادم. دوباره مي‌گذارم‌ش اين‌جا. انگار ام‌سال پاييز زودتر آمده‌ است!

كوچه را خزان گرفت
فرش سرخ و زردي از جنازه‌هاي برگ
بر زمين نشست.
گوشه‌اي هنوز
پيربرگ‌ها، فرونشسته از درخت،
گرد هم نفس‌زنان
ناله مي‌كنند
نعره مي‌زنند
شيهه مي‌كشند
تا جوانه‌هاي برگ سال بعد را
عبرتي دهند.
باد زوزه مي‌كشد
تا كفن كند صداي برگ‌هاي زنده را
بين برگ‌ نو و كهنه‌برگ‌هاي سال قبل
لايه‌هاي سرد و بي‌مرام برف
پرده مي‌كشند.
رسم بي‌خزان شدن
در رسيدن پيام برگ‌هاي كهنه است.
* * *
كوچه را خزان گرفت
و آن «هميشه سبز»
طعنه مي‌زند به برف و باد و هرچه از خزان خبر بياورد.
(ده شهريور هشتاد و هفت)

۲۰۰۹/۹/۱۱

التماس به عقربه


ماه رمضان ام‌سال انگار يك پارادوكس است؛ پارادوكس زمان. بعد از سحر، كيف‌به‌دوش مي‌شوم و مي‌روم سر كلاس. اما كلاس‌ها به‌م نمي‌چسبد. پس، از صبح تا ظهر دقيقه مي‌شمارم كه كلاس‌ها تمام شود.
بعد از ظهر يا مي‌روم سرِِ كار و يا مي‌آيم خانه. در هر دو صورت به خاطر تشنگي، منت عقربه‌هاي ساعت را مي‌كشم كه كمي تندتر بدوند. بالاخره روز تمام مي‌شود و مي‌نشينم پاي سفره افطار. چاي را مي‌خورم و گرسنگي را فراموش مي‌كنم و يادم مي‌آيد كه يك روز ديگر هم از رمضان گذشت. حالاست كه التماس مي‌كنم عقربه‌ها را كه كمي كندتر. خوب! تابستان است ديگر. تا به خودم مي‌آيم شب شده است. چند ساعت مي‌خوابم و دوباره سحر. كار هر روزم است. گهي زين به پشت و گهي پشت به زين.

۲۰۰۹/۸/۲۸

تيزي برهان بر حنجر ايمان

ياسر كامنتي نوشته بود بر آخرين مطلب‌م. فكرم را مشغول كرد. هم از آن جهت كه سوال‌ مهمي براي‌م بود و هم از آن جهت كه ياسر جواب‌ش داده بود.
در سال‌هاي پيش، من در نهايتِ تلاش ديني خود بودم. صبح تا شب فقه مي‌خواندم و اصول؛ شايد چهل، پنجاه برابر حوزويان. وقتي در بررسي ادله‌ي يك حكم مي‌خواندم «منصوص»، «تبعا للرسول»، «مروي» و چيزهايي بيش از اين، ديگر چاره‌اي نداشتم جز قبول‌‌ش. ماه رمضانِ من هم در اين فضا مي‌آمد و مي‌رفت. ديگر وقتي حاج منصور مقتل مي‌خواند، درگيرش مي‌شدم.
اما ام‌سال؛ ام‌سال در نهايتِ تلاش كلامي و فلسفي خودم هستم. يعني علاوه بر فقه و اصول متداول، صبح تا شب فلسفه مي‌خوانم و كلام و عقلانيت و علم. اگر در كتابي نوشته باشد «بديهي»، بلافاصله با مداد كنار كتاب مي‌نويسم: «ادعا» و نشان مي‌دهم كه بديهي نيست. در اين فضا ديگر به ساده‌گي نمي‌توانم احكام و احاديث و خيلي چيزهاي ديگر را بپذيرم.
حالا اگر بخواهم بروم هيأت خودمان، دم در با خودم توافق مي‌كنم: يا برو داخل و همان ابتدا بگو غلط كرده‌ام و تمام ايرادهاي عقلي و ... را بنداز دور. يا برو داخل اما به حرف‌ها و حركت‌ها مطمئن نباش و هركدام را تأويل كن.
ياسر خوب گفت؛ به نظرم اين دين نيست كه مي‌رود؛ نگاه من است به دين كه عوض مي‌شود. درست است؛ در اين نگاه جديد ديگر حال و هول‌هاي قبل نيست. اما دليل نمي‌شود كه دين تضييع شده است. دوگانه‌گي سختي است كه تا حد امكان بخواهي ايمان‌ت را برهاني كني.
در اين ميان هر چند برهان، ايمان را ذبح مي‌كند. اما از كجا معلوم؛ شايد ذبح مي‌كند براي عيد اضحي!

۲۰۰۹/۸/۲۷

افطار مي‌دود

افتاده‌ام توي معلقي. رفت و آمد روزهاي رمضان را نمي‌فهمم. پارسال چه كار مي‌كردم كه مي‌فهميدم‌ش؟ نمي‌دانم. حالا چندي است كه به جاي قرآن و افتتاح و ياعلي و ياعظيم، فكر مي‌كنم به سال‌هاي پيش.
بعضي شب‌ها مي‌رفتم حاج منصور؛ مسجد ارك. با رفقا مي‌نشستيم و تا سحر مي‌خنديديم و تباكي مي‌كرديم!
بعضي شب‌ها مي‌رفتيم مسجد محل و حرف‌هاي امام جماعت محل را گوش مي‌كرديم. هر شب، خادم ميكروفون را چاق مي‌كرد و حاج‌آقا خطابه مي‌راند. نمي‌دانم چه‌ش بود كه هميشه مستحبات شب اول زفاف را مي‌گفت.
بعضي شب‌ها هم بعد از افطار مي‌رفتيم فوتبال و لگدكي به توپ مي‌زديم.
ام‌سال اما هيچ خبري نيست. حاج منصور ديگر نمي‌چسبد. امام جماعت محل عوض شده. توپ‌ها هم انگار پنچر شده‌اند. خودم هم حالي ندارم. كلاس‌هام شروع شده‌اند و نصف جان‌م را مي‌گيرند.
خلاصه، جلوي چشم‌هام، سحر مي‌دود پشت افطار و افطار پشت سحر.

۲۰۰۹/۸/۲۲

او حريص بود كه راه را نشان دهد

شده تا به حال كسي ازت آدرس بپرسد؟ آدرس را مي‌داني و با شور و شوق براي‌ش تعريف مي‌كني. اما مي‌رود و چند قدم جلوتر، از كس ديگري مي‌پرسد. ناراحت نمي‌شوي كه رفت پرسيد. دل‌ت از آن مي‌گيرد كه نفر دوم، شانه‌هاش را بالا مي‌اندازد و مي‌گويد «نمي‌دانم» اما طرف راه‌ش را كج مي‌كند و جاي ديگر مي‌رود. توي دل‌ت مي‌گويي بابا! راه را كه نشان‌ت دادم. چرا مي‌روي آن‌ور.
ام‌روز اين اتفاق براي‌م افتاد. ياد «حريص عليكم» افتادم. ياد كسي افتادم كه گفت: اين آدم‌ها چه‌طور رستگار مي‌شوند وقتي دندان كسي را شكستند كه براي هدايت‌شان آمده بود؟

هجده سال

يكي، دو هفته گذشته است. اما هنوز درگيرش هستم. حتي شب‌ها خواب‌ش را مي‌بينم. نه! حرف‌م سياسي نيست.
مي‌داني هجده سال يعني چند ترم و چند واحد و چند عيد و چند بچه و چند خانه و چند درجه؟ طرف هجده سال اسير بوده و چند روز پيش شهيد شده است. هنوز درگيرش هستم و حتي شب‌ها خواب‌ش را مي‌بينم. شوخي نيست. جنگ نيست. صلح نيست. هجده سال عمر يك آدم است.
اين ماجرا را به مهدي گفتم. گفت: «روزگار چه‌قدر بي‌رحم است براي بعضي‌ها!»