آب توي جو با سروصدا ميرفت. دو تا بچه نشسته بودند كنار آب و سرشان گرم بود به بازي؛ بطريها را پر ميكردند و ميانداختند توي آب. زل زد بهشان و نگاهشان كرد. يكي از بچهها اخم كرد و پرسيد:
- «چي رو نگاه ميكني آقا؟»
عينكش را روي بينيش جابهجا كرد و گفت:
- «دارم نگاه ميكنم تا ياد بگيرم.»
پسرك دوم، چشمهاش را گرد كرد و پرسيد:
- «چي رو؟»
آهي كشيد و جواب داد:
- «بچهگيم رو.»
- «چي رو نگاه ميكني آقا؟»
عينكش را روي بينيش جابهجا كرد و گفت:
- «دارم نگاه ميكنم تا ياد بگيرم.»
پسرك دوم، چشمهاش را گرد كرد و پرسيد:
- «چي رو؟»
آهي كشيد و جواب داد:
- «بچهگيم رو.»
